RSS 2.0  

mordabsiyah

صفحه اصلی

shirin rahnama

پست الکترونيک

links:

 


archive:

دی ۸۸
دی ۸٦
شهریور ۸٥
اردیبهشت ۸٥
بهمن ۸٤
آذر ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳



 

 

سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۸

هوای کوچک تنفس پرنده

 
   

روزهای تیره و تاری که با خود داشتم

با تو اکنون معنی آینده ای روشن گرفت

زنده ام تا در تنم هرم نفس های تو هست

مرگ میداند فقط باید ترا از من گرفت.........

 

 

shirin rahnama

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

پنجشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٦

پرنده قفس نمی خواد نگا تو آسمونش کن

 
   

شب انقدر بلند نیست که بگریزم سپیده نزده باز گردم.

چرا کلمات ارزشی من به کار صفر هاویک ها تبدیل نمی شود؟فیلتر گوشت را عوض کن.لطفا بیشتر بگویید:بعدا چه کردید؟

ودرست مثل هنر پیشه ها از اشارات کلامیتان سود ببرم .ادم یا داره و نمیبینی یا میخواد ونمیرسی.

شما به او فرصت درباره خودش را نداده اید!!شنونده ی خوبی باش. شنونده ی خوبی باش.

:«لباسم را برای شغلی که الان دارم نمی پوشم بلکه برای شغلی که می خواهم داشته باشم میپوشم».

راز بدبختی داشتن ایام فراغتی است که به خوش بختی فکر میکنیم.رهایی تفکیک توقف افکار شماست .تازمانی که در کویر لوت زندگی نمیکنید آب فراوانی اطراف شماست.

 پرنده ی غمگین شکسته بال دور از اشیانه

***********************************************************************

چکیده ی بیش از یک میلیون کتاب که از آغاز پیدایش انسان تا کنون نوشته شده است مبین سه کلام زیر است:

۱ـ تندرستی که حاصل تلاش است و کم خوری

۲ـعشق که حاصل وفاداری است و برد باری

۳ـزندگی که حاصل کار است و قناعت

                                                          ویل دورانت

shirin rahnama

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

سه‌شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٥

هم پرواز با کبوتران بقيع

 
   

سپاس پرخضوع من به پيشگاه کلام آفرينی که به مدد نفخه ی خداوندی اش بلور باران کلمات به ترتيبش به مرواريد سخن تبديل ميشود.

*امروز دقيقا ۴۵ روز است که از سفز حج عمره مفرده باز گشته ام .دلتنگم دلتنگ کاش دستی دوباره مرا کنار بارگاه خداوندی ا زمينی اش بر ميگرداند.کاش باز هم تکرار ميشد لحظه های ناب رازونياز های شبانه کنار ديوار کعبه.

تصميم گرفتم قسمتی از خاطرات را برای دوستان خوبم بنويسم گر چه در ادای کلمات و جملات ناتوانم

 

به اميد اينکه همه ی دوستانم توفيق زيارت نصيبشان شود.

***

از ميان توده های سحاب شهر منور مدينه آرام آرام نمايان شد.انگار آسمان پر ستاره ی ديگری روی زمين .ما هر لحظه نزديکتر ميشديم.نگاهی به گردن بند زائری خودم انداختم حالا ديگه باورم شد که مسافر معنوی اين سفر هستم به مادرم نگاه کردم غرق خواب يود انگار همه ی مسافر ها و تذکر خلبان را که به عربی تکلم ميکرد نمی شنيدند و کمربندشونو نبستند دقيقا وقتی بعد از ۲ساعت فرود اومديم لحظه ی برخورد چرخ های هواپيما همه ی مسافر ها که  کهن سال بودند بيدار شدند.

***

انصار الماسی:ساعت ۳ بامداد به هتل رسيديم سريع اماده شديم وهمراه سرپرست به سمت مسجد النبی حرکت کرديم.حدود ۵۰۰ متری هتل بود همه تک آف کرديم و يه مناره های بلند و نورانی مسجد خیره شديم نمی دونم چرا اون موقع به ياد اون شعر مرحوم آقاسی افتادم روحش شاد (ای دوسه تا کوچه ز ما دورتر      نغمه ی تو از همه پر شور تر )

***

داخل مسجد النبی فقط مات و مبهوت بودم با کدوم دعوت نامه از طرف کی الان اينجام؟چشم از اون همه ستون و سقف بر نمی داشتم فقط گرمای عبور اشک هامو از روی گونه هام حس ميکردم.ساعت ۶.۵ بامداد درب ورودی روضه باز شد وارد شدم به طرف خانه ی حضرت زهرا.شايد بودند ايرانی هايی که ۳بار مشرف شده بودند بی خبر از اين مکان مقدس :ستون توبه.ستون سرير.منبر حضرت.محل نزول جبرايیل....

مسجد النبی از ۳ قسمت تشکیل شده قديمی ترين قسمت که زمان حضزت هم يوده همين مکان روضه رضوان ميباشدکه سقف های منقش زیبايی دارد  بقيه جديدالتاسيس  ساخته ی ملک فهد.گر چه ورود خواهران به حرم در تمامی ساعات آزاد است اما حضور خواهران در قسمت قديمی و اصلی تنها به دو ساعت نماز صبح و ظهر محدود می باشدپس از پايان وقت عوامل سعودی با گفتن جملاتی نظير:حجه ايرانی تحرک لطفا !از ما ميخواستند محل را ترک کنيم

* از حياط روضه زير چتر ها چشم از گنبد سبز بر نمی داشتم و زير لب زمزمه ميکردم (ای فدای گنبد خضرای ات....)هر چه نگاه ميکردم کمتر قانع ميشدم  .ختم قران مجيد در مدينه  ِدعا برای بيماران ِشادی ارواح شهيدان و درگذشتگان ِخواند ن نماز حضرت ولی عصر  برنامه هر روز ی ام بود.من هر روز مسير رفت و آمدم به مسجد را طوری تنظيم ميکردم به قصد سلام  اهل قبور قبرستان بقيع که روبه روی مسجد النبی واقع می باشد.

***

قبرستات بقيع: يکی از پر خاطره ترين مکان های مدينه همين قبرستان است علاوه بر اينکه پيکر مطهر ۴ تن از امامان را در خود جای داده مدفن پاکان و صديقان بسياری نيز می باشد.

*زيارت دوره ای :کاروان ما دسته جمعی به زيارت مکان هايی ميرفت  که شامل : مسجد شيعيان با نخل های سر بزيرمسجد ذوقبلتين و.... ِمسجد حضرت علی که همواره بر روی مسلمانان پيرو علی بسته است با زنجير های فولادی (غربت علی اينجا پيداست)

دست هامو گرفتم به ميله های مسجدعلی سرمو گذاشتم روی زنجير ها يفولادی  قفل شده نشستم و به داخل مسجد نگاه کردم چشمام از هجوم اشک تار شده بود فقط زمزمه کردم :

کيست اين يگانه مرد اين غريب شب نورد

اين که آشنای اوست هم صغير و هم کبير

کاش قدر سال بود آن شب سياه و سرد

آسمان تو غافلی زان طلوع ناگزير

*

خانم چه کار ميکنی جا می مونی ها .به خودم اومدم نگاه کردم همه  رفته بودند فقط من بودم وفولاد هاو غر غر سرپرست   ميخواست باهاشبرم

*

ار همه جالب تر کوه احد که خاطره ی رشادت های شهيدان جنگ احد را همواره بدوش کشيده ومقبره ی شهيدان همان جنگ که در کنار کوه به خاک سپرده شده اند مخصوصا مقبره ی حضرت حمزه سيدالشهدإ که بسيار ديدنی بود. فقط خاک با يک قلوه سنگ!

***

خاطرات شنيدنی:اولين بار که در نماز صبح (فرادا ی جماعت به قصد وحدت مسلمين )شرکت کردم اطلاعی نداشتم که اهل تسنن يک سوره ی بسيار طولانی را دوقسمت کردند توی دو رکعت فکر کنم يه ساعتی طول کشيد .عجب نماز نفس گيری!!

فردای اون روز اين بار  حمل بر آگاهی از جريان نماز صبح شرکت کردم .در اولين رکعت بار هم همان جريان نماز طولانی تکرار شداين بار سنی ها به يک باره به سجده رفتند ای بابا پس رکوع چی شد ؟! 

نگو نماز صبح جمعشون بود(نماز صبح جمعه ی اهل تسنن  خواندن سوره های سجده دار در نماز می باشد که برای شيعه باطل ميباشد و نبايدشرکت کرد)عجب موجوداتی هستند اين اعراب !

***

من تمام مدت که در مدينه بودم از روبنده های عربی استفاده ميکردم که روی چادر بسته ميشه و فقط چشم ها مشخص است. دراولين روز استعمال از اين روبنده زياد به بستم اون وارد نبودم .قتی وارد مسجد النبی شدم نيروهای تجسس خانم هايی بودند با همين پوشش که به قول خودشون مارا تفتيش ميکردند که مبادا دوربين با خود به مسجد ببريم وقتی می خواستم بهش بگم  که کمرا ندارم با تعجب به من نگاه کرد و خنديداز صدام فهميد ايرانی ام . دوستای همکارش را صدا کرد و گفت: حجه ايرانی و همشون خنديدند آخه تعجب کرده بودند يه ايرانی مثل اونا لباس حجاب پوشبده مخصوصا که دل خوشی از حجاب ايرانی ها نداشتند .يکی از اونا کارشو ول کرد  روبنده ی منو باز کرد و روش صحيح بستن اونو يادم داد و در اخر منو بوسيد و گفت: حالا جميل .

*

حوادث غمگين:سقوط طفلی خردسال از پنجره ی هتل که منجر به مرگ شد

سقوط يکی از همراهان کهن سال از تخت که دقيقا مصادف بود با اولين روز ورود ماوشکستگی لگن وبازگشت ایشان يه طور اورژانس به ايران

ربودن خانم جوان بارداری که متاسفانه تا لحظه ی بازگشت ما خبری از ايشان نشد

******

مکه مکرّمه .وداع با مدينه

اجياد:روز هفتم اقامت ما در مدينه ساعت۳ يعدالظهرهمگی لباس احرام پوشيديم.عوامل ايرانی هتل اسپندوقرآن بدست مارابدرقه کردند.مداح اهل بيتی که با خواندن وداع اشک همه را در آورد.کاروان ما به سوی مسجد شجره برای انجام مراسم تلبيه ومحرم شدن رهسپار شد.در مسجد شجره بعد از انجام اعمال ديگه محرم شدیم لبيک گويان «لبيک الهم لبیک لبيک لا شريک ...»وارداتوبوس شديم و به سمت شهر مکه براه افتاديم.فکر ميکنم ۴ساعتی در راه بوديم .

*

به نزديکی مسجد الحرام رسيديم ديوارهای بيرون برام خيلی ديدنی بود ديگه نبايد تلبيه ميکفتيم. نمی دونم چرا وحشت عجيبی منو گرفته بود بی شک يه ربطی به تزس از خدا داشت.انگار يارای رفتن به داخل مسجدااحرام رو نداشتم حتی به مادرم هم نگاه نمی کردم ببينم اون چه جوری ا؟ انگار حقيقت داره که روز محشز هيچ کس هيچ کسو نميبينه من برای لحظه ای تجربش کردم !

روحانی کاروان از کسانی که بار اول بود به زيارت می اومدند خواست چشمهاشونو ببندند و هم قدم با او وارد بشن.قدم قدم به سوی پروردگار وای چه هيجانی داشت توی تاريکی راه ميرفتم.روحانی گفت بايستيد و همه برين سجده معلوم بود روبه روی کعبه هستيم رفتيم سجده دعايی خواند سر از سجده برداشتيم و چشمها را باز کرديم:

شکوه وعظمت غير قابل توصيفی جلوی چشمان ما بودبه کعبه نزديک شدم با ترس و لرز دست برپرده ی سياه کعبه کشيدم اونو لمس کردم .دستام چه بوی عطری گرفت گلاب نبود هر چه بود خيلی خوش بو بود.آروم سرمو چسبوندم به ديوار کعبه همه ی وحشتی که داشتم يک باره به آرامش تبديل شدزير لب نجوا کردم:

خدايا آنچنان از جرعه ی توحيد مستم کن

که روز رستخيز از خاک خود مست تو برخيزم

مرا بال عقابان بخش وپرواز اهورائی

که با شوق تو از دنيای ننگ آلود بگريزم

***

نکاتی شنيدنی در مورد کعبه:اولين جايی که در روی کره زمين به وجود آمد همين محل يعنی کعبه ميباشد.حضرت آدم و هوا بعد از نزول به کره زمين هر کدام به سرزمينی فرود آمدند و سالها راه پيمودند تا در محل فعلی کعبه همديگر را يافتند وهمانجا ازدواج کردند و در اصل بنای اوليه ی کعبه بدست حضرت آدم ساخته شده «يه قبله نمای کوچک داشتم جالبه بدونيد که اونو با خودم کنار ديوار کعبه بردم هر چه بدور کعبه ميگشتم عقربه همان کعبه را به عنوان قبله نشان ميداد »

**دوسنگ بهشتی روی زمين:

حجرالاسود که در يکی از رکن های کعبه قرار داره و طواف از همين مکان شروع ميشه.ديگر سنگ بهشتی که در محفظه ای بنام مقام ابراهيم نگه داری ميشه .جبراييل بر حضرت ابراهيم نازل شد دور تا دور کعبه خطی کشيد وبه ابراهيم وحی نمود تا آن را بسازد.سنگ مقام ابراهيم بسان آسانسوری عمل مينموده که حضرت روی آن ميايستاده و به کمک اين سنگ پايين يا بالا ميرفته برای ساختن کعبه.دو جای پای کوچکی منصوب به حضرت ابراهيم روی اون ديده ميشه .باور کردنی نبود ديده قسمت از بهشت روی زمين .

**با تو شعر تمام...

وارد مسجدالحرام شدم روی پله ها نشستم مشغول نگريستن به کعبه شدم در کنارم يک ستون بود از پشت ستون صدای پيرمردی را شنيدم که مدح و ثنای خداوند را ميگفت نگاهش کردم شناختمش گفتم:  سلام استاد شاعر.از زير عينک نگاه کرد. روبنده ام را بالا زدم گفت:ايرانی در لباس اعراب؟

ـنذر داشتم استاد . شما شاعر هستيد؟  دارين شعر ميگين

بعد از گفتگو هر دو به کعبه نگريستيم

 

*دست های شارون:در اولين روز های حمله اسرائيل به لبنان جالب اينکه امام جمعه ی سعودی هنوز هم فجايع اخير را از چشم شارون «رئيس صلح طلب اسرائيل»می ديد و فرياد ميزد:يا ايها لذين آمنو اتحدو اتحدو

****

وداع با کعبه سلامی دوباره

آخرينروز اقامت ما در کعبه مصادف بودبا ولادت حضرت فاطمه زهرا(روز زن).خداراشکر چه توفيقی نصيبم شده بودکه تولد بانوی اسلام من سر بر آستان مقدسی گذاشته بودم کنار ديوار کعبه بوم که بهترين هديه ی روز زن بود که تا حالا .......

وداع من با کعبه از ساعت ۶.۵ بامداد تا ۱.۵ بعدالظهر طول کشيد

خداحافظ ای زادگاه علی

خداحافظ ای جای پای علی

****

بازگشت:

غروب غمگين ۲۵ تيرماه در حزن و اندوه فراق از آنچه که ۱۵ روز در کنارشان آرامش واقعی را تجربه کريدم وبا اشتياق ديدار بستگان از فرودگاه جده خاک سعودی را جهت باز گشت به وطن اسلامی ترک کرديم

**** در آخر به قول سعودی ها :ومن الله توفيق ل انتم

                                                                                انشاالله

 

*

*

*

*                                                                                 التماس دعا

 

shirin rahnama

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

اتفاق آخر

 
   

امروز دوی ارديبهشت است

امروز سرم درد ميکند و

امروز حالم خوب نيست

روی دوش مخمل باران .....

اصلا حوصله ندارم حتی برای خواندن شعر های قديمی .اينقدر بيحوصله ام که گه گاهی جدولی حل ميکنم که محک بزنم که مبادا  مغزم زنگ نزده باشه؟

به روز کردن وب لاگم هم به زور دوستانم بود وبس  که به قول خودشان بار ها تا پشت در وب لاگ اومدند ودست خالی برگشتند.

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

نميدونم از کجا شروع شد نمی دونم اصلا شروعی داشت که آغاز بشه؟ فکر ميکنم فقط وفقط دعوت حق باشه و بس ....

اينکه بيخبر و بدون هيچ زمينه ی قبلی ۲۸ فروردين با خبر شدم که همراه مادر به زيارت خانه خدا دعوت شدم.يه دعوتی که حتی يک قدم برنداشتم مگر اينکه خواست خدا بود.شما بودين به فال نيک نمی گرفتين ؟ يک عيدی در فروردين از سوی خداوند !!

کاش گناه هامون رو هم به همين سادگی ها ميبخشيد !

 از همه ی دوستانم  خوبم، ديده ها و ناديده ها حلا ليت طلب ميکنم

                    

                                                                                       دعايم کنيد

*

خوش نيست ابتدای سخن با شکايتی

وقتی شکايت از توندارد نهايتی

من از کدام بند حکايت کنم چونی ؟

وقتی که بند بند کتاب شکايتی

کم تر شود قدم به قدم راه مقصدم

ای کوکب اميد خدا را هدايتی

می سوزد از تموز زمان ،عشق در سرت

نگشايی از تو سايه چتر حمايتی

ای چشمت از طلوع سحر استعاره ای

وابرويت از کمان افق ها کنايتی

از حسن تو بهار طرب را نشانه ای

وز عشق من خزان غم انگيز آيتی

(يک قصه بيش نيست غم عشق و...)هر کسی

زين قصه ميکند به زبانی روايتی

گر خواهی از روايت من با خبر شوی

برق ستاره ای و شب بی نهايتی

                                                                                حسين منزوی

 

shirin rahnama

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

پنجشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٤

تو مثل هيچ کس

 
   
*
هی نوشتم وهی پاره کردم.سرم بشدت درد ميکرد.با دستم محکم دوطرف شقيقه هامو فشار دادم وچشمهامو آر وم بستمواين اطره توی ذهنم مجسم شد:
گفتم:اگه بازم مجال انتخاب بود باز هم منو انتخاب ميکردی؟
زل زدی به عمق سياهی چشمامو هيچی نگفتی .سکوت و نگاه .........
*
دستمو از روی پيشانی ام برداشتم چشمهامو باز کردم هنوز سرم درد ميکرد  اين جور نوشتم: جفت های قهوه ای چشمانم سپيد شد و تو نيامدی اما بااين که فرسنگ ها دوری ميدانم به اينجا خواهی آمد و خواهی خواند :
باور نکن مرا که دروغی بيش نيستم . وقتی در آسمان دروغ وزيدن ميگيردديگر چگونه ميتوان  به سوره های ن سرشکسته رسولان پناه آورد؟
 شرمنده ام که بگويم : من هميشه عادت دارم برای مرغابی ها توی رود خانه نون باگت بريزم
من هميشه عادت دارم به کفش های غمگين پشت ويترين ها لبخند بزنم و
شرمنده تر اينکه بگويم:
من سردم است .من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد
من سردم است واز گوشواره های صدف بيزارم
من سردم است و ميدانم
که از تمامی اوهام سرخ يک شقايق وحشی
جز چند قطره خون
چيزی بجا نخواهد ماند
*
من هنوز
لبريز از صدای وحشت پروانه ا
من از ميان ريشه های گياهان گوشتخوار می آيم
ومغز يست که اورا
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند
وقتی که اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تيره ی قانونمی بستند
و از شقيقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بيرون می پاشيد
وقتی که زندگی من ديگر
چيزی نبود هيچ چيز نبود جز تيک تاک ساعت ديواری
دريافتم که بايد. بايد.بايد .
اديوانه وار دوست بدارم
                                                     سروده (يعنی امکان داره کسی ندونه؟)
 

 

 

 

 

        

shirin rahnama

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

دوشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٤

هزار دشت شقايق

 
   
سلامی به گرمی آفتاب و لطافت مهتاب :
از فروردين تا آذر ماه خيلی زمان گذشت که تصميم گرفتم وب لاگمو باز سازی کنم.برای تاخيرم  دليل خاصی ندارم . اما برای اپ ديت کردن شايد!اون هم اين که امشب شب شهادت بود و اين که در هفته گذشته باز هم کاروان شهدا از کنار  ما رد شدوبوی شقايق همه جا پيچيد شقايق های گمنام! نمی دونم چرا هر وقت صدای پای اين کاروان ها رو ميشنوم نا خود آگاه ياد يک خاطره می افتم که خيلی قديمی ا شما را مهمان ميکنم به خواندن يک خاطره و زمزمه ی يک شعر

*****

سال۷۱ سوم دبيرستان بودم روز های سه شنبه ما به دبيرستان ديگه ای ميرفتيم برای گذروندن طرح کاد . از دبيرستان ديگه ای هم بچه ها مياومدند و به اتفاق توی يک کلاس بوديم . يکی از اون دانش آموزان به نام فرشته عجيب با من و دو تا از دوستانم صميمی شده بود طوری که سه شنبه ها از ديدن ما خيلی خوش حال ميشد البته ما هم.به گفته خودش دو تا برادر  داشت و خودش تک دختر خانواده بود .تمام حرف و نقلش برادرش بود که محمد نام داشت از اون خيلی حرف ميزد و ميگفت که دانشجوی  پزشکی ا ... هر بار مطلب جديد و يا سخن جديد تر به طوری که اگر روزی از اون ياد نمی کرد ما سراغ محمد را ميگرفتيم .ميگفت برادرم منو اول ميرسونه بعد ميره دانشگاه . يکی دو بار هم ميگفت داشتم از ماشين برادرم پياده ميشدم  شما ها را ديد و ما هم هر کدوم با تعجب میپرسيديم چطور که ما شما را نديديم؟خلاصه  اون سال کم کم داشت تموم ميشد ما  محمد نديده را خيلی خوب ميشناختيم با اون همه تعريف هايی که فرشته ازش کرده بود . آخر سال که شد فرشته مارو به خونشون دعوت کرد به صرف ناهار . ما که سه نفر بوديم رفتيم خونشون . فرشته ما رو به پذيرايی خونشون هدايت کرد غير از خودش هيچ کس ديگه ای نبود . ما هم غريبی نمی کرديم  بلند شديم و شروع کرديم از در و ديوار و قاب عکس های خونه ديدن کردن که رسيديم به قاب عکس برادرش  يک پسر حدودا ۲۲ ساله با چشم وابروی پيوسته و چشم های عسلی ! که ميون گل های باغچه نشسته بود.براموش تشخيصش راحت بود که اون محمده کذايی ا.اما نمی دونم  چرا اون عکس مار و ميخ کوب کرده بود  .يک موج عجيب را ميشد ار اون عکس حس کرد .از فرشته خواستيم مار و بيشتر با محيط خونشون آشنا کنه .وفرشته ما رو به اتاق برادرش هدايت کرد.يک اتاق  به سبک دانشجويی که روز ميز و کتاب ها رو گرد خاک گرفته بود. بوی کهنگی از همه جا مياومد مشخص بود مدتهاست که اون اتاق بلا استفاده مونده....و اون روز گذشت .سال تحصيلی تموم شد و ما ديگه فرشته را نديديم تا..........................................................................................................چند سال پيش با پسرم از کنا ريک مغازه اسباب بازی فروشی رد ميشديم . پسرم از من تقاضای خريد يک اسباب بازی را کرد. با هم وارد مغازه شديم  داشتم به طور کامل مغازه را بر انداز ميکردم که چشمم افتاد به يک اعلاميه  قبل از خوندن اعلاميه اول نمی دونم چرا به عکس نگاه کردم يک موج عجيب و يک عکس آشنا! يک پسر جوان با  چشم های عسلی در ميان گل های قرمز باغچه!خدای من چقدر  اين عکس برام آشنا بود!و به يک باره به يادم افتاد که اين عکس متعلق به محمد برادر فرشتس . سريع به متن اعلاميه نگاه کردم................. بسم رب شهدا و صديقين....... پاسدار شهيد مفقود الاثر محمد.......... .......... پرده ای از اشک جلوی چشمامو گرفته بودو کلمات جلوی چشمام  تار شد. به ياد حرف های فرشته افتادم و حرف هايی که  در مورد محمد ميگفت . اون طوری از محمد ياد ميکرد که ......يعنی اين ممکن بودتموم اون مدت برادر فرشته مفقود الاثر بوده  و فرشته  با خيال بافی سعی کرده بود برادرش رو توی روز مره گی هاش جا بده وياد اونو زنده نگه بداره و با اين کار اميدباز گشت محمد  را توی وجود خودش روشن نگه بداره ......حالا هر وقت صدای زنگ کاروان شهدا را مشنوم نا خود اگاه به ياد محمد ميافتم و با خودم ميگم با اومدن اين کاروان چه گل های اميدی که توی دل خانواده های چشم براه مفقودين پر پر ميشه و پاشيده ميشه روی  تابوت های يک اندازه ...

******

آنجا هزار دشت شقايق شکفته است
آنجا هزار باغ گل سرخ خفته است
آنجا هزارنامه ی سربسته عشق را
در واژه ی بلند شهادت نهفته است
آنجا هزار مصرع برجسته ترز سرو
با خاک و خون حماسه ی جاويد گفته است
آنجا هزار ژاله به خورشيد می رسد
از جاده ای که شهپر جبريل رفته است
آنجا هزار نادره گوهر ز گنج غيب
در آرزوی رشته ی حق سينه سفته است
آنجا مزار پاک شهيدان شهر ماست
جايی که دسته دسته گل از خون شکفته است
اثر:خسرو احتشامی هونه گانی (متعلق به مجموعه شعر  حماسه در حرير)

******

 

shirin rahnama

   
 

پيام‌هاى ديگران